تبليغاتX
روزگار نو
























روزگار نو

این شب ها را دوست ندارم.

 شبهای بدون تو.

 شبهایی که میترسم دستم را در تاریکی رها کرده و رفته باشی. آغوشت پیشکش.

این شبها را باور نکن.

 و رنج عشق را.

 همه بازی بود. که تا صد میشماری و سربرمیداری و میبینی هیچکس نیست.


پانوشت: از خواننده خواهشمندم فکر بیخود نکند.


برچسب‌ها: شبهای بدون تو, رنج عشق, عشق
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:32 توسط مریم| |

تراوش لحظه: طوری زندگی کن که وقتی مردی بگی خب مردم که مردم. اصن چه بهتر که مردم. نه که شب که میخوای بخوابی بگی خدای من حالا اگه من امشب بمیرم چه خاکی به سرم کنم خو؟؟؟ واللااااااه


برچسب‌ها: مرگ, طوری زندگی کن, تراوش, مردن
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:23 توسط مریم| |

دوستان عزیز با توجه به اینکه اراک از دو هفته پیش تا کنون بیش از 40 بار لرزیده از همگی طلب بخشش می کنم. خلاصه حلالمون کنید بی زحمت. :D


برچسب‌ها: زلزله, زمین لرزه, اراک
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:28 توسط مریم| |

چند وقت پیش یکی از دوستام مطلبی رو برام روشن کرد و اون این بود که ما بچه ها خیلی وقتا از بعضی از رفتارهای پدر مادرامون بدجور به ستوه میایم و با خودمون فکر می کنیم که چقدر بده که اونا همچین اخلاقی دارن ولی اگه یکم خوب دقیق بشیم میبینیم که ناخوداگاه و شاید به خاطر تاثیر طبیعی که هر پدر مادری میتونن رو بچه هاشون بذارن ، خود ما هم اون اخلاقای بد رو داریم. واسه کشفشون فقط کافیه کمی رو رفتارای خودمون دقیق بشیم که بفهمیم آره ما هم اون اخلاقای بد رو داریم.

این تاثیر جالبه ولی فکر میکنم باید برای تغییرشون هرچه زودتر بجنبیم.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:3 توسط مریم| |

خانومه تو کوچه جلومو گرفته میگه خانوم شما واسه نظافت خونه کسی رو نیاز ندارید؟

تا میام بگم نه میگه وای خانوم شما چقد خوشگلی ماشالله. رفتی خونه حتما بگو برات اسفند دود کنن. تا میام فک کنم چه عکس العملی نشون بدم میگه خانوم اینقد پام درد میکنه که نگو. قلبمو نمیدونی. قلبم اینقد ناراحته. تازه دو تا دختر دم بختم دارم. یه پولی میشه به من کمک کنی؟

من :

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:41 توسط مریم| |

یه روز که حرف بارندگی و برف و بارون بود یکی از بچه های جمع با قیافه حق به جانب و یه جوری که معلوم بود داره خیلی دلش میسوزه  گفت که بارون عیب نداره ولی خدا کنه هیچوقت برف نیاد. مردم گناه دارن. دست و پاشون میشکنه آخه.

در اونجا بود که بنده و برخی دیگر از اعضای جمع با کلی دلیل و برهان به خانوم توضیح دادیم که بابا جان خب اونا باید مراقب باشن سر نخورن که دست و پاشون نشکنه وگرنه فواید برف واسه زمین و طبیعت و محیط زیست اصلا با بارون قابل مقایسه نیست. این برفه که دخیره میشه. این برفه که کم کم به خورد زمین میره و تو سفره های زیر زمینی ذخیره میشه. وگرنه بارون که بیشترش جاری میشه یا بخار میشه میره هوا یا قاطی فاضلاب میشه.

این موضوعو با حوادث جهان دور و برمون مقایسه کنید. آدمای زیادی هستن که حتی با نیت خیر و با هدف دلسوزی برای مردم دنیا تز میدن. طرح تصویب میکنن. فتوا میدن. حتی آدم میکشن. عملیات انتحاری انجام میدن و به خیال خودشون دارن کار خوبی می کنن. دارن فکر خوبی میکنن. دارن خدمت میکنن به بشریت.

تشخیص درست و نادرست کار سختیه ولی حداقل به خودمون این فرصتو بدیم که بهش فکر کنیم. عقاید مخالفو بشنویم. بحث کنیم. یک درصد احتمال بدیم فکر ما غلط باشه.

اولین مخاطب این وبلاگ ،  خودمم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:23 توسط مریم| |

خدا یاری کنه به زودی مینویسم

قربون اون ملوچ بالای بلاگم بشم :D

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 11:7 توسط مریم| |

با اینکه خیلی دوستش داشتم (ملوچمو)  ولی دیگه وقتشه برم.

"خدایا هرچی میدی شکرت، هرچی میگیری شکرت"

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:58 توسط مریم| |

         حقش بود به خاطر خداحافظی از دوستای چندین ساله م و اصفهان و دانشگاه و خوابگاه یه پست درست حسابی بذارم ولی نشد... اونروز بعد از خداحافظی از بچه ها خاطرات این ۴ سالو با وسایلم ریختم تو چمدونا و تو اون هوای بارونی از خوابگاه زدم بیرون.خدا میدونه که تو همون چند دقیقه چند تا خاطره یهو از جلو چشمم گذشت. فقط تو اون بارون در جواب حرف مامان که گفت نرو پایین خیس میشی سرما میخوری گفتم "طوری نیس"(یه اصطلاح اصفهانی) و فقط ۶-۵ دقیقه کنار زاینده رود قدم زدم...

دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه...

 

                     (مسیر بین خوابگاه تا فنی)

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 17:56 توسط مریم| |

چقدر قبطه خوردم به "سهراب" وقتی "هشت کتاب"ش در دستم بود:

 

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سررسد از پس کوه.

...

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

...

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

..."

 

من تشنه ی این احساسم و در برابرم اینهمه سراب...


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:34 توسط مریم| |

Design By : Night Melody